X
تبلیغات
حـــال خــــوب مـــــــــــن....
حـــال خــــوب مـــــــــــن....

این روز های سخت که بگذره!میرم میزنم سرشونه خدا ومیگم:حال کردی جنبه رو؟؟؟؟

سلام ببخشید ازتون یه کمک میخوام

من رمز عبور وبم یادم رفته وفقط رمز رو کامپیوتر خودم سیو هستم ومن نمیدونم چنده

ایمیل خصوصی هم مال خودم نیست مال یکی از اقوام دوره چون اون موقع من ایمیل نداشتم اون ایمیلشو داد که وارد کنم

بعد برا تغییر ایمیل خصوصی رمز عبورمیخوادکه من یادم رفته حالا چیکارکنم؟؟؟

اخه رمزمو میخوام واسه یه جایی که میخوام واردمیزکار وبلاگم بشم لازم دارم

کمکم کنید

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 23:16 توسط محدثه..|

من شدم ویک نفس آن هم عمیق

............................

نفس کشیدن در آخرین روز های تابستان چه مزه ای میدهد

تکراری

مثل همیشه

اینار از هیچکس هیچ گله ای ندارم

اینبار شاید خیلی تنها

دریک عصر انتظار

شاید آمدم دل بگویم

نه

صدایم دیگربالانمیاد

برای چه؟؟

چون دیگرشکایت از این دنیا بی نتیجه است

خود را زده ام به بیخیالی

ترجیع میدهم راه خاکی را بروم

همیشه آسفالت ها راه درست را نشان نمیدهند

همیشه از همواربودن یادمیگیرم

چقدرسردم

وبی ذوق

نمیدانم چرا اینقدرثانیه ها تند میگذرند

میخواهند به چه برسند

به آدماهیی که با واژه خودشان هم بیگانه اند................

قرار بود حرف از آدم ها نزنم

هوای پاییزذهنم را عوض میکند

شاید هم روحم را قلقلک میدهد

چون خودآمده ام

خش خش برگ ها

وبازهم..........

شده ام مانند شکلات تلخ

باهیچ چیزی شیرین نمیشوم

شاید در آخرین نفس ها باز هم سهراب

باران

بارانی که آمدولی برای من نــــــه

برای همه لمس شد

برای من نه

اینبار بازم هم سهراب

"مرداب اتاقم کدرشده بود

ومن زمزمه خون رادر رگ هایم میشنیدم

زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت

این تاریکی،طرح وجودم را روشن میکرد""

خیلی آرام به خودم وزمینم وآسمانم مینگرم

وسکوت

سکوت پر از حرف اما برای خود

گوش های بقیه دیگر پر است

شایدهم کرشده اند

برای چه کسی داد بزنم

تـــــــــــمام شد

ومن ماندم با واژهای غریبی

مثل اناری باشید که دانه هایش همیشه در دست سهراب میدرخشید

پ.ن:این اخرین آپ من در تابستان91هست..میرم تا مهر..ماه های بعد خیلی کمتر سرمیزنم ولی هستم.

.شاید ماهی یک دلنوشته نمیدونم....فصل پاییزتون پیشاپیش مبارک

ادامه مطلب درست شد میتونید با رمزی که در اختیار دارید برید وادامشو بخونید


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1391ساعت 16:22 توسط محدثه..| |



:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1391ساعت 16:28 توسط محدثه..|

اراده کردیمو رفتیم

یعنی اوخواست که ما رفتیم

کم کم میرفتیم ومیگذشتیم

از راها میگذشتیم وبه خود فکر میکردیم

یک شب فقط با یه حرف همه چیز بین آدم ها تمام میشود وفقط تو نظاره گر دور شدن آن هایی

کم آوردی بایک حرف خداروشکر همه چیز ختم به خیر شد

گرم بود ولی حس نمیکردم انقدر گرم بود که فقط گرمایش در کنج دلم حس میشد

دلم را قرص میکرد

به قول رایحه شمیم زیبا را به راحتی میتوانستی در دل کویر حس کنی

کویری که من بودم وخاک و کوه وخــــــــــــــدا

کوه ها حرف دل هارا گوش میکردن و میگرستن وخدا فقط یک نیشخند میزد ومیگفت:میگذرد

خوشبحال کوه ها وماسه ها

همیشه باخدا وستاره ها تنها بودن

تنهای تنها

دل این کویر دیدن غروب خورشید آن هم با بغض چه مزه ای میدهد وبازمیروی تا برسی

به جایی که میدانی ارام میشوی

... تا رسیدنت به آنجا فقط سکوت میکنی

در دل این کویر خشک درد ودل با خدا...

اشک ها امانم نمیدهد وروی گونه ام سرازیر میشود وآن نسیم کویر آن را خشک میکند

حالا وقته شماردن ستاره هاست

میشماری وباز انگشت دست کم می آوری

میروم وباز سکوت میکنم..

یک لحظه حس مرگ در دل این کویر

ترس دارم

دستم را رها نکن

من میخوام تو بمانی......

قول بده؟؟؟!!

قول بده آن امید را از دست ندهی

چقدر برات سخت است بغض داشته باشی وباید آن را نگه داری تا یک جایی

وهمه در چشم تو زل بزنن وسکوت کنند وچشم های پر از اشکت

تو در ان وقت مجبوری بغضت را در دلت خرد کنی

در همین حال یک نفر تمام حال وزندگیت وعشقت را به مسخره بگیرد وخود را کنار بکشت

وتومیمانی بایک رایحه......

هر دومیگذریم

محل نمیذاری ویاد میگیری که دلت را باز نکنی حتی برای خودت

بغض را در دست گرفتم چون دیگر دلم پر شده بود وآخر رسیدم....

نمیدانستم وقتی گنبد عسلیش را ببینم چه حسی دارم و آخر بغضو اشک وگره زدم به او

اویی که میدانم ومیداند که خوب میشوم

یک ان به خودم آمدم دیدم بهتر از این نمیشم

کفش هایم را در آوردم

آنقدر نگاه میکردن ولی برایم فرقی نداشت فقط آن موقعه یک نفر دعاکرد

در صحنش نشستم وزل زدم

آنقدر زل زدم واشک ریختم ونسیم آن را خشک میکرد

آنقدر آن کبوتر را در دست گرفتم

باران.......

شده بود مرهم دل یک رایحه

روزها میگذشت ومن روز به روز بهتر میشدم

قول دادم به خودم

به او

قول دادم وپای همه چیزش هستم

یک نفر دلش اینجا ولی خودش.....

فقط میگفت دعا......

کم کم وقت دل کندن بود

بغض دلتنگی اینبار به سراغم امد

آنقدر دلم تنگ میشد که حتی سر برنگرداندم برای اخرین بار گنبدش راببینم

 ونگاه آخر......

تو این بارون تنهایی دارم میرم خدا حافظ...........

اینبار بعد آن گنبد دلم رابا درخت گره زدم درختانی که به ظاهر محکم بودن ولی دلشون داغون بود

نمیذاشتم کوچکترین چیزی بر دلم غلبه کند

کوه...درخت....دریا و آن گرما

نمیخواستم دلم را به این دریا بگویم

دریایش ترس داشت

ادم ها را میبلعید ان هم دریک لحظه....

جاده ای هراز پراز مه آن هم در دل شب

واقعا چه مزه ای داشت

اینار تو هستی وکوه ودریا ونم نم باران

در یک لحظه

احساس میکردی دستت رسید به خدا

بالای بالا

وباز میروی

ماه رادیدم اینار واقعا عسلی بود

مگرنه ....

گاهی در این سفر آدم هایی دیدم که واقعا با خودشان هم غریبه بودن...

رفتم....تانفس های آخر ماندم ...برگشتم وآمدم با یک دنیا حال خوب

والان منم وتو واین دنیا مجازی

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391ساعت 15:20 توسط محدثه..| |

49

**این دست نوشته حرفش فقط برای یک نفر است**

پای حرف دلم موندم

ترس داشتم ولی به حرف دلم غلبه نکردم

فکر میکردم چه جوری بهش بگم تا اینکه...

دل روزدم به دریا ومحکم ایستادم گفتم :میخوام برم

خسته شدم از نیش و کنایه

از بسکی که حرف زدی و گفتی دارم سکوت میکنم

چند لحظه سکوت

...................

گفت:دلم باتوبود حرفم روقورت میدادم تا حالت بدترنشه

میخوای بری برو ولی یادت باشه.....

حرفش مثل قبل اذیتم نمکیرد

ادمی که دلش بامن بود ولی هرلحظه باحرفاش از من دورتر میشد

گفتم:من هستم میمونم فقط وقتی توحرفات میگی سکوت بهش عمل کن

نرو...من رودر رو باهات حرف نمیزدم ولی توتمام رویاهام بودی وقتی دلم تنگ میشد باهات حرف میزدم

خندیدم..شک کردم بعد دیدم نه عین واقعیته

گفت:تازه میخواستم خودم شم

گفت اگه فکر میکنی دورشدنم حالتوبهترمیکنه پس برو

روکردم به آسمون به خدا گفتم چی کار کنم!!!؟

یه حسی بهم گفت

ببخشش تا بخشمت

دستشو بگیرتا دستتو محکم تربگیرم

حرف نزدم وفقط عمل کردم

قبول میمونم مثل قبل پای همه چی

فقط یه شرط!!!!!!!

اون چای تلخ وکه قبلا بهم میدادی دیگه نده

تلخیش .داغیش یه عمرمنو میسوزنه

سکوت چه مزه داری وقتی درونش حرف ها نهفته باشد


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1391ساعت 0:53 توسط محدثه..| |

ابرهارا از روی دلم کنار زدم دراین شب ها

دلم را روانه آسمان کردم

سپردمش دست فرشته هاتقدیر نیکی برایم رقم زدی

مانندفالم

بغض پنهان این روزا عذابم نمیدهد

دوری ازتو دل میخواهد که من ندارم

دیگر دلتنگی ها نیست

تنهایی نیست

به جایش حال های خوب آمدند

ولی لمسش سخت است

قسمت میدهم واسطه ات میگذارم

عفوم کن تورابه حق این شب ها

دست های پرگناهم راببین

خالیست.......

حاجت من همان آرزوهایم هست

دلم را قنج میدهی ،امتحان هم میکنی

رب من!بعضی از امتحاناتت شهریور هم جواب نمیدهد

ولی من محکمم خودت یادم داده ای

محکم....قرص

بعضی هارا بین زمین وآسمان نگه میداری

اصلا به من چه طناب همه دست خودت هست

شکر...فقط شکر

اسمش رویش هست امتحان..میدهی گاهی قبول میشوی گاهی هم نه

برای آن بعضی از امتحاناتت تک ماده میدهی...25%میدهی قبول شم

پارتیم میشوی

خدای من بعضی از ادماها به این امتحان تومیگوین تــــــــاوان

میگویندکه خدایا تاوان چه چیزی رامیدهیم

امتحانت رامیگویند

آه......این آه از سر خستگی نبود

نفس آمد برایم ..

آفتاب ســــــــوزان دلم راگرم کرد

الغوث هایت حاجتم راداد

خدایا!!!!!ترس گناه دیگرچهارستون بدنم رانمیلرزاندچون...

میدانم که میبخشی

توکل کردم ......دست خودت..

نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1391ساعت 3:34 توسط محدثه..| |

الو...سلام ببخشید خدا

چندوقتیه همش به این شماره زنگ میزنم کسی جوابمو نمیده

باخداکار داشتم هستش

یکی اون طرف خط گفت :شما!!!

گفتم یه بنده گناه کار رو این زمین چه فرقی میکنه

گفت :اخه خدا بندهاشومیبخشه

گفتم :گوشی میدید دستش میخوام حرف دلموبهش بگم

گفت :پای سجاده نمازت دستاتوبیار روبه آسمون وحرف دلتوبگو

گفتم:اخه کسی جوابمونداده...سکوت کرد

گفتم:باهاش حرف دارم بغض دارم دلتنگی دارم

گفت :به من بگو من فرشتشم قول میدم حرفاتوبهش برسونم

گفتم :فرشته جونم خواهشا گوشی روبده خدام

گفت:اخه......گفتم باخودش کار دارم

الوسلام من خدام کاری داشتی

خداجونم خودتی هنوز باورم نمیشه

گفت چون خودتوباورنداری منم باورنمیکنی

اینجا کسی منو دوست نداره

گفت:ولی من توروخیلی دوست دارم

گفتم:خداجونم من مثه بقیه آدم ها ازت چیزای زمینی نمیخوام چون مطمئنم یه روزی بهم میدی

پشت سرهمم بهت نمیگم فقط یه دلهره دارم

گفت :چی؟؟؟!!!!گفتم میترسم تورو ازم بگیرن

این گذر زمان همه چی آز آدم میگیره باعث فراموشی ما میشه

من خودتو میخوام فقط خودت

اومدم خودتو از خودت بخوام

گفت:تو اولین بنده ای هستی خودمو ازم میخوای خیالت راحت

اشکاتوپاک کن وبگیر بخواب من تا ابد پیشتم هواتودارم

پشتتو خالی نمکینم

انگار یه چیزسنگین رو از دلم برداشتن

سنگینی دلمو دیگه حس نمیکنم

اخی آروم شدم

گفتم خداحافظ

گفت:هروقت دلت گرفت بهم زنگ نزن پای نمازت حرف بزن

برا اولین بار راحت خوابیدم

++لطفاکسی ازمن شماره خدا رونخواد نمیتونم بدم بهش

توهم اگه میخوای شمارشو بادلت باش سیمت وصل میشه++

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1391ساعت 17:19 توسط محدثه..| |

سلام خوبید!!این عکس هارو خودم گرفتم خواستم شماهم ببینید خیلی دوستشون دارم یه حس آرومی به آدم میده امیدوارم لذت ببرید البته ادامه مطلبم هم 2تا عکس دیگه هم هست




:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1391ساعت 23:52 توسط محدثه..|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت